۱۹ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

آرامش

کتابدار اولی: وای که امروز چقدر سرم تیر می کشد انگار وسط سرم را سوراخ کرده اند. با این همه شلوغی کار و ارباب رجوع نمیدانم کجا باید آرام بگیرم!کتابدار دومی: والله با این اوصافی که از سرت گفتی بنظر من بهترین جای آرامش  شما داخل برگه دان است!!!!!
۲۵ آذر ۹۲ ، ۱۲:۴۳ ۰ نظر
محمدمهدی ظهیری فرح

شب یلدای آقوی همساده

بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
۲۵ آذر ۹۲ ، ۰۷:۱۰ ۱ نظر
محمدمهدی ظهیری فرح

آخرین جملات افراد مختلف قبل از مرگ

آخرین کلمات یک الکتریسین : خوب حالا روشنش کن...آخرین کلمات یک انسان عصر حجر : فکر میکنی توی این غار چیه؟آخرین کلمات یک بندباز : نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره...آخرین کلمات یک بیمار : مطمئنید که این آمپول بی خطره؟بقیه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
۲۴ آذر ۹۲ ، ۱۳:۰۲ ۰ نظر
محمدمهدی ظهیری فرح

مصاحبه برای استخدام در ...

مصاحبه کننده: در هواپیمائی 500 عدد آجر داریم، 1 عدد آنها را از هواپیما به بیرون پرتاب میکنیم. چند عدد آجر داریم؟متقاضی : 499 عدد!
ادامه مطلب...
۲۴ آذر ۹۲ ، ۰۷:۰۲ ۰ نظر
محمدمهدی ظهیری فرح

کتاب هفته

کتاب طنز این هفتهآقای مد: رمان طنزنویسنده:  سیدمحمد میرموسوی ,میانگین امتیاز های داده شده0.511.522.533.544.55جهت کسب اطلاعات بیشتر به ادامه مطلب مراجه نمایید.
ادامه مطلب...
۲۳ آذر ۹۲ ، ۰۶:۲۵ ۲ نظر
محمدمهدی ظهیری فرح

آپشن جدید برای تلفن‌ همراه جوانان زیر 18

یک جامعه‌شناس کشف کرد: «استفاده از تلفن همراه، سن ارتباط با جنس مخالف را به مقطع تحصیلی راهنمایی رسانده است.» (ایسنا)پس نتیجه می‌گیریم: پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های ما با هم ارتباط نداشتند، چون تلفن هنوز اختراع نشده بود. نتیجه می‌گیریم بر مخترع تلفن لعنت که پل ارتباطی اجناس مخالف هم شد.بقیه اش در ادامه مطلب....
ادامه مطلب...
۱۹ آذر ۹۲ ، ۲۱:۱۸ ۱ نظر
محمدمهدی ظهیری فرح

دیکشنری دانشجویی با حذف و اضافه

دانشجو: دانش+جو. آن کسی که دانش را می‌جوید. آن کسی که دانشجو بود اما رئیس دانشگاه بود، رفته است.دانشگاه: دانش+گاه. جایی که دانش(اوووم...چه جوری عرض کنم؟) دانش گاهی مورد عنایت قرار می‌گیرد.بقیه اش در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
۱۹ آذر ۹۲ ، ۲۱:۱۴ ۰ نظر
محمدمهدی ظهیری فرح

اطلاعیه

از هفته های آتی بهترین کتاب های طنز را معرفی خواهیم کرد منتظرباشید
۱۹ آذر ۹۲ ، ۱۶:۳۰ ۰ نظر
محمدمهدی ظهیری فرح

توهم یک مرد؟؟؟!!!

مَردی , شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال اطرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود. با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.اینقدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!! خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صدا راه افتاد.هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم. تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند. از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در روباز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفرخیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود.
۰۷ آذر ۹۲ ، ۰۶:۰۹ ۱ نظر
محمدمهدی ظهیری فرح